175.سپهرک:)
دیروز ختم دایی بود مسجد روبروی بیمارستان الغدیر:( مرتضی هم اومد و واسه همین دیر رسیدیم ... ولی بهرحال رسیدیم! مامان باز رفت کرج ... امروز خونه بود و میگفت تنهایی انقدر اذیت شدم و گریه کردم که نگو ... دور هم باشیم بهتره:( همون دیروز خاله لیلا زنگ زد که امروز بریم خونه شون ... خلاصه صبح که یعنی ظهر ما رفتیم اونجا و تا شب که بابا و عمو اومدن اونجا بودیم:دی شما دو تا فینگیلی هم بسیااااااااااااار آتیش سوزوندین ... خیلی بانمک بود تو یه چیزی میخوردی و مینداختی زمین سپهر میرفت برمیداشت میخورد و بالعکس:دی انقدررررررررررررر دنبال هم دویدین که من دیگه حالم داشت بهم میخورد:دی ایشالا لااقل امشب جفتتون بهتر بخوابین:* راستی شلوارت سر زانوش سوراخ ...






